
قصه باف: عذرا فراهانی -فرزند اولم که به دنیا آمد، پرستار او را در بغلم پرت كرد وگفت: فرزندت از آنهایی ایست كه حتما باید آروغ بزند. متوجه حرف او نشدم و نتوانستم درك كنم كه این موضوع چقدر زندگیم را تحت تأثیر قرار خواهد داد. ذوق زدگی ناشی ازحضورش در شبهای اول مانع از درك معنای آروغ میشد. اما با افزایش شبهای بی خوابی كم كم به یك چیزهایی پی بردم.
” محمدرضا رفلاكس معده دارد و بعد از هر وعده شیر خوردن حتما باید آروغ بزند. حتی تا صدسالگی”
این را دكتر مدنی همان هفته دوم تولدش به ما گفت وبعد ادامه داد: اگر در فامیلت فردی خرافاتی داری دیگر با او رفت و آمد نكن. اگرقول دهی رابطه ات را با هر آدم خرافاتی قطع كنی من هم قول میدهم كمكت كنم.
كم مانده بود تا چشمانم از حدقه درآید. آروغ و مشكل معده نوزادِ من با خرافات چه رابطهای میتوانست داشته باشد؟ اصلا دكتر چگونه به این نتیجه رسید كه من میتوانم با آدمهای خرافاتی در رفت و آمد باشم؟
همه اینها علایمی بود كه نشان میداد كه آروغ خیلی مهمتر از این حرفهاست.
پرسیدم دكتر آروغ بچه من چه ربطی به خرافات دارد؟
– ربط دارد خانم . ربط دارد.
– بله حتما همین طوره كه شما میگویید. بفرمایید چكار كنم؟
– بعد ازهرشیر خوردن بلافاصله باید آروغ او را بگیری.
– دكتر اون هیولای كوچک هر نیم ساعت شیر میخورد.
– پس توهم هر نیم ساعت باید آروغش را بگیری.
– دكتر خیلی سخت است. آروغش بالا نمیآید.
دكتر از پشت صندلی بلند شد. بچه را از دستم قاپید و گفت: خوب نگاه كن…تا یاد بگیری چطور باید آروغ بگیری. هر دوپای محمدرضا را در دستان درشتش گرفت واو را از قسمت شكم روی سرشانه اش پرت كرد.
من یكباره جیغ زدم و گفتم: دكتر بچه افتاد مواظب باش…دكتر چپ چپ نگاهم كرد و سری تكان داد. احساس خوبی نداشتم. دست خودم نبود.می ترسیدم محمدرضا از دستش لیز بخورد و به زمین بیافتد. از طرفی مجبور بودم این وضعیت را تحمل كنم تا از دكتر آروغ گرفتن را بیاموزم.
– یادگرفتی؟
– بله با خرافات چكار كنم.
– بیا نزدیك تا بهت بگویم.
جلو رفتم نزدیك میزش ایستادم. خودكاری را از جیبش در آورد و به حات اوریب روی میزش قرار داد وگفت: این را دیدی. بچه شما درست باید همیشه این شكلی بخوابد. اگر كسی گفت بچه را این گونه بخوابان، این كارو نكن، اون كاروكن، بدان آن فرد خرافاتی است وبا شیطان سرو كار دارد و ضمنا دشمن تو نیز هست. باید رابطه ات را با او قطع كنی.
چشمانم داشت از حدقه بیرون میزد. نه این گونه حرف زدن به دكتر میآمد و نه من در شكل ظاهرم اثری از خرافه یا ارتباط با خرافه داشتم.
– دكتر خیلی بامزه بود.
– چی بامزه بود. بچه شما آب هم كه بخورد باید آروغ بزند. پس شرایط سختی داری و ممكن است هركس برای خودش یك نظر كارشناسی بدهد اگر میخواهی نه خودت ونه فرزندت اذیت نشوید، به چیزی كه میگویم گوش دهید.
با چند درصد گیجی از مطب خارج شدم و در فكر آروغ غوطه ور .
شبهای بعد و بعدتر از راه رسیدند و ما بدجور برای یك آروغ خشك و خالی التماس میكردیم. التماس بی اثر ما را دست به دعا میكرد. چند ساعت میگذشت و چند مرحله بچه شیر میخورد و ما هنوز اندر خم آمدن یك آروغ بودیم. تو این ساعتها هیچ چیز زیباتر از آروغ به نظرم نمیآمد.
یک حسی بهم میگفت كه باید آروغ را دوست داشته باشم. چون آروغه كه باشد بچه من هم راحته. گریه نمیكند. میخوابد و اجازه میدهد تا من هم بخوابم .در گذشته اگرکسی به خاطر مشكلات گوارشی اش با صدای بلند آروغ میزد حالم گرگون میشد، اما حالا میدیدم چه حس خوبی نسبت به آروغ پیدا كردم با اینكه آروغهای محمد رضا دست كمی از آروغ های بزرگان نداشت ولی به من آرامش میداد. صدای آروغ محمد رضا مثل مردان دائم الخمر بود كه گویی یك دیزی را تو رگ زدند و چند بطر شراب در پی اش. این آروغ زیباترین هدیهای بود كه در آن نیم شبها تقدیم من میشد.
و شبهای بی آروغی چه بسیار تلخ بر من و جمال میگذشت. گاهی آروغه گیر میكرد و بالا نمیآمد. من میدانستم شب بی آروغ یعنی چه؟
شب بی آروغ یعنی خداحافظی با خواب ناز شبانه. یعنی شب كابوسها و شب ای كاشها وآنوقت با خلق تنگ باید ترفندهایی كه دكتر برای آروغ گیری یادت داه بكار ببری ولی بدون نتیجه ؟
به دكترت هم بخندی. من این شبها را ” مصیبت شبانه بیآروغی ” نامیدم.
در این شبهای بی آروغی كه شیر خوردن محمدرضا بیشتر هم میشد، ستارهها هم بامن دشمن میشدند و به جانم میافتادند. وقتی از شدت بی خوابی یك لحظه پلكم سنگین میشد ستارهها با كابوس به من حمله میكردند.
یك مشت ستاره در صورت محمدرضا فرو میافتادمی ومدام میچرخید. نور ستارهها نمیگذاشت به درستی صورت بچه را ببینم. ستارهها با نورشان هالهای در صورت او درست میكردند و من برای تشخیص استفراغ محمدرضا از بیناییام ناامید میشدم. دستم رابه سختی به صورت او میرساندم صورتش را لمس میكردم ووقتی مید یدم دستم خشك است نفس راحتی میكشیدم و میگفتم اگر آروغی هم نزده حداقل استفراغی هم دركار نیست تا او را خفه كند.
گاه برای جلوگیری از سرنگون شدن صورت وگردنم بر روی محمدرضا، مجبور بودم با یك چشم بخوابم. یعنی یك چشمم در خواب ناز بود و پلكش بسته و چشم دیگرم بیدارِ بیدار بود وبی وقفه به صورت محمدرضا خیره میماند و مواظب بود تا مبادا استفراغ كند. این حالت شاید تا شصت روز اول ادامه داشت تا اینكه همسرم كم كم به كمكم آمد. پارچه سفید مشهور به سارق را روی دوشش میانداخت با یك الهی به امید تو آغا زمی كرد. محمدرضا را روی دوشش میانداخت وبعد دست به زمین و به آسمان میشد برای نزول یك آروغ.
هرزمان كه آروغ این نیم متری درمیآمد انگار اتفاق مهمی رخ داده. به یكدیگر نگاه میكردیم و برق شادی را در چهره هم میدیدیم.
انتهای پیام/
صبای سلامت پایگاه خبری