هی پاکوشا

هی پا کوش

ا

 

صبای سلامت – اگر چه سر وقت در دفتر ش حضور پیدا کردیم ولی ابتدا ترجیح داد کار چند ارباب رجوع را که منتظر بودند راه بیندازد. البته خود ما هم راضی تر بودیم چونکه می خواستیم با خیال راحت از وقت بیشترین استفاده را ببریم حتی اگر نفر آخر باشیم وارد اتاقش شدیم بدلیل اقتضای مسئولیت و موقعیت مکانی همه چیز همانطور که انتظار می رفت شیک ومرتب بود .اما آنچیزی که اینها را تحت الشعاع قرار می داد آثار مربوط به اتفاقات دهه ۶۰ بود.آرایش پوکه های فشنگ سنخیتی با کارش نداشت . عکس های همسنگران بویژه یک جانباز ویلچری شاید تلنگری مدام برای دو طرف میز بود . از پادگان ۸ سال حماسه و عضو خانواده شهدا بود . برای مصاحبه اکراه داشت بالاخره اجبار اطرافیان و جهت های ما موجب شد در معذورات اخلاقی قرار بگیرد تا در بخشی از خاطراتش سهیم شویم.
در جبهه "دیده بان" بود . دیده بانی یعنی روزها و شبها تنهای تنها ،اختفاء در عمق مواضع دشمن برای تحت نظر گرفتن تحرکات و دادن گرا به آتشبارهای خودی ، آنهم بدون هیچ سلاح دفاعی! در جنگ دیده بانی مثل تخریب چی گری خیلی جگر می خواهد . در برخی عرصه ها برای انجام وظیفه فقط استعداد شرط کافی نیست بلکه ایمان هم شرط لازم است.
اگرچه تا کنون همدیگر را ملاقات نکرده بودیم ولی نشست صمیمی و گرم برگزار شد.پای صحبتهایش دریافتیم دفتر خاطراتش اوراق زیادی برای تورق دارد ، لذا بدلیل ضیق وقت چاره نداشتیم و سعی کردیم به هرکدام ناخنکی بزنیم . از خاطرات رزم ،شهادت اخوی ، مجروحیت های پی درپی با تیر و ترکش و گازهای شیمیایی گرفته تا مسئولیت در شهرداری های کشور و غیره همه مطالبی برای شنیدن بود .
علاوه بر اینها ایشان در گروه مردم نهادی به نام "انجمن حمایت از قربانیان سلاح های شیمیایی " به عنوان سفیر صلح عضویت داشت و در قالب همین به اصطلاح "NGOO "چندی قبل همراه تعدادی از جانبازان شیمیایی در سالگرد بمباران اتمی هیروشیما به دعوت مقامات ژاپنی عازم دیار سرزمین آفتاب تابان هم شده بود. در ژاپن به مجروحین جنگی "هی پا کوشا " میگویند یعنی " صدمه دیده جنگ" ،لذا بی مناسبت ندیدم تیتر گفتگو را همین بنامم؛ کوتاه و مختصر ولی یک دنیا معنا و رنج .

در اینجا شما را به این گفت وشنود صمیمانه با قائم مقام شهرداری منطقه یک ، بهروز رضایی دعوت می نماییم :


تشکر می کنیم که این فرصت را فراهم کردید در خدمتتان باشیم. در ابتدا خودتان را بهتر معرفی کنید.

ـ من هم از شما سپاسگذارم. خوش آمدید. اینجانب «بهروز رضایی» و به روایتی «مهدی تکبیری» هستم!


"مهدی تکبیری" چه مفهومی دارد؟ قضیه اش چیست؟
ـ روزهای اولی که در جبهه بودیم یکی از همسنگرهای ما مداحی اصفهانی بود، با لهجه شیرین اصفهانی به من گفت: «بهروز چی چی یست، این اسمو عَوَضش کن بِذار مهدی! » از طرفی چون در جبهه دیده بان بودم و هر هدفی را که «گرا» می دادم بعد از اصابت گلوله به هدف بانگ الله و اکبر را پشت بیسیم سر می دادم این بهانه خوبی شد تا از آن به بعد به «مهدی تکبیری» شهرت پیدا کنم. هنوز هم پایبند به این نام هستم و خاطرات بسیار شیرینی لا به لای همین شهرت وجود دارد که اگر بخواهم بازگو کنم مثنوی صد من کاغذ می شود!
اوائل مدتی هم در تیپ نجف اشرف و کردستان بودم. فکر کنم ۳۰/۲/۵۸۸ به کردستان اعزام شدم که در جای خودش مسائل زیادی برای بازگو کردن دارد.


بعد از گذشت سالها از دفاع مقدس چه چیزی باعث شده هنوز به این فضا وفادار باشید؟ منظورم عکسهای همرزمان و پوکه های فشنگ و برخی آثار موجود در دفتر کارتان است؟
ـ آنهایی که با فرهنگ ایثار و شهادت آشنا هستند می دانند شهدا به تعبیر مقام معظم رهبری همچون ستاره هایی هستند که راه را نشان می دهند. یعنی باید همواره به انحاء گوناگون به یاد آنان باشیم تا راه را گم نکنیم. بچه ها جبهه دیگر متعلق به خودشان نیستند، بلکه الگوهایی رفتاری در جامعه امروز هستند لذا ما باید همواره مواظب باشیم.
برادرم در عملیات مرصاد در سن ۱۷ سالگی روی مین رفت و به درجه رفیع شهادت نائل گردید به گونه ای که مجبور شدند دو پا و یک دستش را در همان منطقه دفن کنند. خُب از این صحنه ها در طول هشت سال دفاع مقدس بسیار خلق شد. لذا انسان در برابر این خونها احساس تکلیف می کند. باید در همه امور آنان را سرلوحه اعمال قرارداده و رهرو باشیم.
 برای مثال در منصبی که هستیم خودمان را مکلف کردیم بدون استثناء هر هفته از خانواده های معظم شهدا، جانبازان و آزادگان منطقه بازدید داشته باشیم و مشکلاتشان را رفع و رجوع نمائیم و این مختص به ایام خاصی نمی شود بلکه ایام نوروز، ماه مبارک رمضان و غیره این موضوع تشدید هم میشود.حالا در برخی از این رسیدگی ها به موارد تلخ و شیرین بسیاری هم برمی خوریم. مهم انجام وظیفه است. پاک کردن نشانه ها یعنی از دست دادن اصالت و هویت به تعبیری عوض کردن چهره، به همین دلیل نیاز داریم این فضا همواره حفظ شود.

 

این ایام مصادف با سالگرد عملیات بیت المقدس است ، از آن روزها برایمان بگویید؟
ـ در عملیات بیت المقدس به اتفاق برادر بزرگترم در کنار هم در خرمشهر دوشادوش می جنگیدیم. قبل از فتح خرمشهر ایشان مجروح و به عقب تخلیه شدند. اخوی ابتدا در کمیته بودند، ولی بدون اذن یگانش به جبهه شتافته بود آخرالامر هم مجروح شد.
بعد از دوران نقاهت هم وارد نیروی هوایی شد و به خدمتش ادامه داد. الآن هم بازنشسته شده. من در آن دوران به عنوان بسیجی در عملیات حضور داشتم که از یاد و خاطره هیچ بچه رزمنده ای فتوحاتش زدوده نمی شود.
 آن زمان از نظر امکانات خیلی در مضیقه بودیم. یادم می آید سه نفر بودیم که به دلیل کمبود امکانات و ادوات هر سه نفرمان با یک خشاب نوبتی می جنگیدیم. این مظلومیت یاران خمینی در جبهه ها بود. اگرچه دستمان خالی بود ولی قوت ایمان بچه ها بسیار فراتر از اینها بود. در این عملیات بود که توانستیم با غنائم به دست آمده از دشمن بعثی خودمان را تجهیز کنیم و از همه مهمتر قلب امام را شاد نمائیم.


آیا با این وضعیت فکر می کردید خرمشهر آزاد شود؟
ـ وقتی حضرت امام (ره) طی سخنانی فرمودند: «خرمشهر باید آزاد شود» یا در فراز دیگر فرمودند: «حصر آبادان باید شکسته شود» این کلام و پیام برای رزمندگان ایجاد تکلیف می کرد و دیگر هیچ چیزی برای ما مهم نبود الاّ حرف آقا.
 ما انگیزه ای مضاعف برای عقب راندن دشمن بعثی پیدا می کردیم بچه ها فقط چشم و گوششان به کلام حضرت امام بود. از طرفی هم ایشان فرموده بودند شما مأمور به انجام وظیفه اید نه نتیجه. لذا کم نمی آوردیم.


آیا توفیق دیدار حضرت امام را پیدا کردید؟
 ـ بله یک بار از نزدیک توفیق ملاقات خصوصی و دست بوسی ایشان را پیدا کردم به همین منظور یک شب هم در باغی جوار جماران بیتوته کردم.


از حال و هوای دیدارتان بگویید؟
ـ قبل از اینکه وارد بیت شویم به یکی از آشنایان به نام حاج آقا اکبری گفتم می روم داخل اول به امام سلام می کنم بعد دستشان را می بوسم و با ایشان مصافحه می کنم تازه التماس دعا هم می گیرم! 
وقتی وارد بیت شدیم چنان ابهت روحانی حضرت امام وجودمان را فراگرفت که حتی اجازه سلام کردن را هم از ذهنم زدود. فقط توانستم خودم را با زحمت به ایشان برسانم و دستشان را ببوسم.
چه عنصری سبب می شد رزمندگانی که شاید بسیاری از آنان اصلاً از نزدیک حضرت امام را ندیده بودند آنگونه با دستان خالی در صحنه های گوناگون دفاع مقدس حماسه خلق کنند؟ نفوذ کلام امام از کجا نشأت می گرفت؟
ـ ببینید، هر قدرتی منشأیی دارد. نفوذ و قدرت کاریزماتیک حضرت امام (ره) بدون شک به دلیل صبغه الهی آن بود. کلامش فقط برای رضای خدا و نیت خالصانه بود. به همین دلیل توانست ملت خداجوی ایران را هر آنجا که اراده می کرد به همراه ببرد. در این میان نقش بچه های رزمنده به عنوان بازوی اجرایی برجسته تر بود.
 به بیان روشن تر این رابطه قلبی بین ایشان و ما بود. یک رابطه ماورایی.


زمان آزادی خرمشهر دقیقاً کجا بودید؟
ـ فکر کنم ساعت ۱۴ روز سوم خرداد ماه سال ۶۱۱ بود رادیو خبر آزادسازی خرمشهر را رسماً اعلام کرد. ما دقیقاً در کنار پل درهم شکسته و معروف خرمشهر بودیم. از اینکه دل امام را شاد کرده بودیم بسیار خرسند بودیم مردم هم در شهرهای مختلف صحنه های زیبایی از خودشان خلق کرده بودند آن موقع در قرارگاه نجف اشرف بودم.


در طول دوران دفاع مقدس فراز و نشیب های فراوانی را شاهد بودیم می خواهیم گریزی به خاطرات شیرین آن ایام بزنیم.
ـ خُب خاطرات شیرین که خیلی داشتیم ولی از همه مهمتر صلابت، شجاعت و قدرت رزمندگان اسلام بود. مثلاً در عملیات مرصاد که منتج به پیروزی رزمندگان اسلام شد منافقین کوردل حتی فکرش را هم نمی کردند که به این شکل کار برگردد. آنها احساس می کردند می توانند به راحتی بر ما غلبه کنند! ولی چنان ضربه ای خوردند که دیگر نتوانستند کمر راست کنند و این از حماقت آنان بود.
 اجازه بدهید بطور موضوعی چند خاطره شیرین هم تعریف کنم.در یکی از مجروحیت ها که در تهران بستری بودم فرصتی به دست آمد از بازار تهران برای دیده بانی ام در منطقه جنگی کرنومتری تهیه کردم. دیده بانها برای مسافت یابی بهتر از ثبت زمان استفاده می کردند. بعد از درمان مجدداً به منطقه اعزام گرفتم. در منطقه قصر شیرین ماشین تدارکات دشمن را زیر نظر گرفتم. ماشین از یک نقطه بیرون می آمد و در نقطه ای دیگر محو می شد. مدتی با کرونومتر این حرکت را ثبت کردم خواستم جوری تنظیم کنم که گلوله خمپاره همزمان با ورود ماشین دستور شلیک بگیرد.

خلاصه در زمان مناسب گراگیری و به خمپاره ۱۲۰ که بسیار عقب تر بود با الله اکبر دستور شلیک صادر کردم. بقول معروف و به اصطلاح ما بچه ها نخود را فرستادند ولی هر چه منتظر شدم دیدم هیچ گلوله ای نیامد! و ماشین تدارکات عراقی هم راحت رفت! خیلی ناراحت شدم. ضمناً اوایلی بود که دیده بان شده بودم. با خودم فکر کردم خدایا این گلوله کجا رفت؟ آن مناطق هم به گونه ای بود که پوشش کوه و تپه ای داشت و ماشینهای خودمان می توانست در طول روز و با احتیاط تردد کنند چون در دید قرار نمی گرفتند. آنهایی که می رفتند با سرعت حرکت می کردند و سعی میشد از گلوله های دشمن فرار کنند. خلاصه بعد از چند دقیقه یکی از بچه ها آمد و گفت فلانی فهمیدی چه شد؟ گفتم: نه. گفت: از ناهار و شام خبری نیست چون ماشین تدارکاتمان را زدند! نگو ماشین غذای خودمان مورد اصابت گلوله خودمان قرار گرفته است! البته شکر خدا کسی طوریش نشد فقط ماشین آسیب دید.
بعد رفتم موضع خمپاره انداز گفتم چه کردید؟ در آنجا متوجه شدم آنها به جای اینکه برای پرتاب گلوله خمپاره از خرچ شماره شش موشکی استفاده کنند از خرج مثلاً شماره یک موشکی استفاده کرده بودند و بعد وقتی شلیک کردند این بُرد پرتابش کوتاه شده بود و به ماشین تدارکات خودمان اصابت کرده بود. یعنی من درست محاسبه و گرا داده بودم.
در یک مورد دیگر برای دیده بانی و اجرای آتش به عمق خطر دشمن بعثی نفوذ کردم. فکر کنم سال ۶۱۱ بعد از آزادسازی خرمشهر بود. از خط اول و دوم دشمن عبور کردم. در بخشی از عمق مواضع عراقی ها دیدم در یک محوطه دشمن با خیال راحت در حال بازی فوتبال است…


آیا تنهایی به دیده بانی می رفتید یا همراه هم داشتید؟
ـ … بله باید تنها می رفتم چون دیدبان نفوذی اگر بخواهد به عمق برود نباید کسی همراهش باشد، خطر لو رفتن، اسارت یا شهادت وجود دارد. لوازم ما هم فقط دوربین، قطب نما و کرنومتر و نقشه برای ثبت مختصات اجرای آتش بود.
البته اینجا هم یگانم تیپ نبی اکرم (ص) بود. خلاصه بعد از ثبت مختصات آهسته با الله اکبر اولین دستور شلیک گلوله خمپاره ۱۲۰ را صادر کردم.
اولین گلوله آمد و با صدای وحشتناکی خورد وسط زمین بازی و جمعی را لت و پار کرد. از گلوله های موسوم به «تامپالا» استفاده می کردیم. 
گلوله های خمپاره ۱۲۰ ما هم دوگونه بودند یکی به رنگ سبز و کره ای که بسیار سنگین ولی برد کوتاه و دیگری گلوله های مشکی معروف به تامپالا سبک تر ولی با بُرد بلندتر و چابکتر. البته تخریب گلوله های کره ای بیشتر بود.
گرا دادم و دستور شلیک دادم با اولین گلوله بخشی از این نفرات دشمن روی زمین ولو شدند. گلوله دوم را با حوصله تراز کردم و صبر کردم وقتی عراقی ها آمدن مجروحین خودشان را جمع کنند دستور شلیک دادم. دوباره آنها هم لت و پار شدند. این عمل را برای بار سوم تکرار کردم. برای بار چهارم کسی جرأت نکرد به محوطه نزدیک شود تا هوا تاریک شد. با تاریک شدن هوا آمبولانسهایشان آمدند تا جنازه ها و مجروحین را جمع کنند. دوباره من در تاریکی درخواست شلیک گلوله کردم. خلاصه آن شب بلایی سرشان آوردم که فکرش را هم نمی کردند. آنجا تلفات زیادی از بعثی ها گرفتم.
منتهی تعجبم از این بود که چطور به ذهن دشمن خطور نکرد که کسی اینها را دیده بانی می کند! در حالی که خیلی جاها می رفتم گلوله اول را که گرا می دادم برای گلوله دوم جایم لو می رفت و سریع می بایست عقب می کشیدم.
 یکبار یکی از بچه ها آمد و خواست این کارها را به من نسبت بدهد که در جوابش گفتم: تند نرو، خداوند متعال فرموده: تیری که تو افکندی ما هدایت می کنیم تا به هدف اصابت کند. مصداق آیه شریفه «ما رمیت اذ رمیت و لکن الله رمی» و این ذکر دیده بانها بود تذکر دادم که این تعریف مال ما نیست دیگر از این حرفها نزن چون ما وسیله هستیم و همه اسباب و علل خداوند متعال است.


اکنون برای حفظ ارزشها چه می توان کرد؟
ـ ببینید هر کسی در حیطه کاری خود؛ مسئول است. در مجموعه شهرداری آن چیزی که از دست ما برمی آیددریغ نخواهیم کرد. در حوزه دفاع مقدس موضوعاتی همچون اشاعه فرهنگ ایثار و شهادت در دستور کار هفتگی، روزانه، ماهانه و سالانه ما قرار دارد. به انحاء مختلف مانند هفته دفاع مقدس، هفته بسیج، دهه مبارکه فجر و مناسبتهای خاص مثل آزادسازی خرمشهر وظیفه خود می دانیم به این موضوعات بپردازیم.
برنامه های مختلفی در سطح محدود شهری خودمان داریم و سعی می کنیم خدمت شایسته ای در این خصوص داشته باشیم. امروز جوانان به ما چشم دوخته اند که چگونه عملکردی داریم. باید یادمان باشد که چه دورانی را پشت سر گذاشته ایم و منشاء آن فرهنگ ایثار و شهادت است.
 همانگونه که امام راحل درخصوص شعائر دینی فرمودند: «محرم و صفر است که اسلام را زنده نگه داشته است» ما هم فکر می کنیم اشاعه این فرهنگ موجب حفظ جوانان و مردمان عزیزمان در برابر شدائد و حوادث سخت می شود.

گویا علاوه بر کارهای جاری با گروه مردم نهاد «انجمن حمایت از قربانیان سلاحهای شیمیایی» همکاری دارید؟ موضوع چیست؟
ـ گروههای مردم نهاد یا به تعبیری NGO ها گروههایی هستند که در سراسر دنیا به صورت خودجوش بدون وابستگی های دولتی و عموماً براساس ضرورتهای انسان دوستانه شکل می گیرند.
در ایران این NGO به نام «انجمن حمایت از قربانیان سلاحهای شیمیایی» توسط یکی از عزیزان رزمنده به نام دکتر «خاطری» بنا نهاده شد.
ایشان خودشان یکی از هزاران قربانی سلاحهای شیمیایی رژیم بعث عراق می باشند. یکی از اهداف گروه نشان دادن حقانیت و مظلومیت جانبازان شیمیایی در عرصه های گوناگون به ویژه صحنه های بین المللی است چیزی که شاید نتوان در قالب سازمانهای دولتی به این مقصود رسید.
انصافاً تاکنون به دلیل ارتباطات خوبی که با سایر NGOOها برقرار کرده اند خدمات شایسته ای انجام داده اند.

برای مثال ارتباط با گروه های مردم نهاد ژاپنی و تبادل اطلاعات و افکار در این خصوص می باشد. اینجانب نیز توفیق همراهی و همکاری با این دوستان را داشته ام.


بنابراین شما هم مجروح شیمیایی هستید؟ از جانبازی تان بگویید؟
ـ البته از مجروحیت بخواهم بگویم باید به سال ۶۱ اشاره کنم. در پدافندی قصر شیرین از ناحیه پشت و کمر مورد اصابت ترکش قرار گرفتم. یک بار هم در عملیات والفجر ۹ در شرق سلیمانیه عراق از ناحیه زانوی چپ تیر خوردم در عملیات کربلای ۴ در جزیره مینو با راکت هلی کوپتر عراقی مجروح و توسط خودروی وانت به همراه سایر مجروحین به عقب منتقل شدم. بلافاصله در ایستگاه ۱۲ آبادان مجدداً توسط بمبهای شیمیایی عراق مورد حمله قرار گرفتیم و خودرو هم چپ کرد.
در عملیات کربلای ۵ در منطقه عمومی بصره از ناحیه دست راست مورد اصابت تیر دوشکا قرار گرفتم.
در عملیات والفجر ۱۰ در منطقه حلبچه عراق مجدداً توسط بمبهای شیمیایی عراق آلوده شدم. لذا احساس می کنم به عنوان یک مجروح شیمیایی در این خصوص تکلیف دارم. در راستای اهدافی که ذکر کردم در سال ۹۱ به عنوان یکی از اعضاء و سفیران صلح به اتفاق برخی عزیزان از جمله برادر عزیزم دکتر خاطری، حمید حسام، محمدباقر نیکخواه و … در مراسم سالگرد بمباران اتمی هیروشیما به ژاپن رفتیم تا بتوانیم صدای حقانیت جانبازان شیمیایی را به گوش جهانیان برسانیم.
در این مراسم که نمایندگانی از سراسر دنیا گردهم می آیند از جمله سازمان ملل، نخست وزیر، مسئولین و مردم ژاپن به ویژه آسیب دیدگان آنها در مراسم شرکت دارند. در این گردهم آیی برنامه های ویژه ای در یادبود قربانیان سلاح های غیرمتعارف اجرا می شود سپس دفاعیه ای از سوی قربانیان این سلاح ها تهیه و اطلاع رسانی می شود.
در نهایت تعدادی کبوتر هم به امید صلح و دوستی انسانها در آسمان رها میشود.
 در ابتدا به دلیل تبلیغات مسموم رسانه های سلطه و همچنین ضعف اطلاع رسانی ما گمان می کردند ایران و کره شمالی از سازندگان سلاحهای غیر متعارف و هسته ای هستند. پس از ارتباط ما با گروه های غیر دولتی آنها متوجه شدند اشتباه می کنند و به آنها خلاف موضوع را تفهیم کردیم. در جلسه ای بنده عنوان «سفیر صلح» به شهردار هیروشیما پاسخ دادم مردم کشور عزیز ما ایران خودشان قربانی سلاح های شیمیایی غرب و شرق هستند و ما سند زنده این جنایات هستیم. گفتیم سلاح های شیمیایی عراق اهدایی کشورهای آلمان، فرانسه و دیگر دوستان اروپایی آنهاست تا کشور ما را به زانو درآورند.


ابتدا باور نمی کردند ولی بعد متوجه شدند موضوع چیست. می خواستیم بدانند ما شروع کننده جنگ تحمیلی نبودیم و جنگ بر ما تحمیل شده بود.
واقعاً آنها از موضوع اطلاع نداشتند؟
ـ به نظر همان دلائلی که عرض کردم خیلی اطلاع نداشتند. شاید هم اطلاعات داشتند ولی خودشان را به آن راه زده بودند. ولی ما وظیفه داشتیم اصل قضیه را باز کنیم و خودمان هم به عنوان شاهد عینی و سند این جنایات بودیم که نمی توانستند انکار کنند چون آنها بودن مدرک چیزی را قبول نمی کردند گروههای پزشکی آنها هم درگیر درمان جانبازان شیمیایی ما بودند و پرونده ها همه چیز را تأیید می کرد.
ژاپنی ها به ما می گفتند: «هی پا کوشا» یعنی کسانی که در جنگ صدمه دیدند.
 به آنها گفتیم ما خواستار صلح در جهان هستیم. ما می خواهیم همه کودکان در آرامش زندگی کنند، بمب اتم و سلاحهای شیمیایی بر سر مردم فرود نیاید. از آنها سؤال کردیم چرا آمریکا خلبانی را که بر سر مردم هیروشیما بمب انداخت وقتی مرد مشایعت و با احترام تدفین کردند و با این عمل جنایت در هیروشیما را تأیید کردند؟ این اشتباه است. ما با هر چیزی که امنیت بشریت به ویژه کودکان را به مخاطره بیاندازد مخالفیم و این را رسماً اعلام می کنیم. شهردار هیروشیما هم اظهار محبت کرد. این رخدادها در کتابی به نام «سفر به روایت سرفه ها» به قلم آقای حمید حسام ثبت شده. کتاب سفرنامه گروه ما به هیروشیمای ژاپن است.

گروههای مردم نهاد ژاپنی ها هم با ابراز همدردی اظهار کردند که با ما همدل و همراه هستند. در این سفر فرصتی فراهم شد تا با انجمنهای مختلف صلح جهانی تشکیل جلسه بدهیم و پیام خودمان را منتقل کنیم.
 این مراودات دوسویه است. هر سال رفت و آمدهایی در این خصوص بین ملل صورت می پذیرد. برای فهم بهتر موضوع گروه ژاپنی را به سردشت بردیم و آثار جنایت صدامیان را در بمبارانهای شیمیایی به آنان نشان دادیم.


در این NGO چند نفر عضو هستید؟
ـ آقایان دکتر صالحی، دکتر خاطری، جانباز ۷۰۰درصد تقی پور که از دو پا قطع عضو هستند و تعدادی دیگر از دوستان حضور دارند.


اجازه بدهید مقداری از این فضا دور شویم. در کلک چال و تپه نورالشهدا تعدادی شهید گمنام آرمیده اند. با توجه به اینکه خودتان ارزشی هستید نقش شهرداری منطقه را در این خصوص تشریح بفرمائید.
ـ یکی از برکاتی که به یقین شامل حال مردم عزیز منطقه یک تهران شد حضور همین شهدای گمنام است. ما آنها را ناظر بر کلیه شئونات خود می دانیم. قبل از این بنده معاون شهرداری کرمانشاه بودم ولی وظیفه خود می دانستم با عزیزان کمیته جستجوی مفقودین که در استان فعال بودند همکاری کنم مدتی هم توفیق حضور در بنیاد حفظ آثار کرمانشاه را داشتم. در آنجا سمت و سوی کار را بردیم برای تدفین شهدای گمنام و ساخت یادمان در سطح استان.
در این خصوص با مسئولین کمیته جستجو از جمله سردار باقرزاده هماهنگی های لازم را به عمل می آوردیم.
در منطقه یک تهران نیز این رویداد برجسته در دو نقطه «کلک چال» و «کهف الشهداء» رخ داد. به طبع آن نیز اتفاقات عجیبی بوجود آمد. همانگونه که می دانید مقام معظم رهبری در این دو نقطه حضور پیدا کردند که خود تأییدی بر انجام کار بود. لذا ما هم وظیفه خود می دانیم به موضوع نگاه فرهنگی و عمرانی داشته باشیم.
در این راستا میلیاردها تومان برای ایجاد دسترسی ها، ایجاد فضای سبز، آسفالت، جوی و جدول و برخی ساخت و سازها هزینه کردیم. برای امور فرهنگی هرچقدر هزینه کنیم سرمایه گذاری کرده ایم. شهرداری نیز این را رسالت خود می داند. این هم خدای نکرده منتی نیست بلکه وظیفه است. یا هر سال به مناسبت سوم خرداد و مراسم سالگرد شهدای گمنام، عزیزان کمیته جستجوی مفقودین برای برگزاری باشکوه مراسم درخواست همکاری دارند و ما هم با کمال میل انجام می دهیم.
 تهیه گل، آماده کردن محوطه، آب پاشی، ایجا ایستگاه صلواتی را انجام می دهیم.نکته جالب توجه اینجاست که در این منطقه دو امامزاده معروف دارد یکی امامزاده صالح(س) و دیگری امامزاده قاسم (س) ولی مردم به شهدای گمنام متوسل می شوند و حاجت خود را می گیرند. چون در این منطقه کار می کنم به عینه این موارد را شاهد هستم. مردم نذر می کنند پیاده از پایین تا بالا سرمزار شهدا بروند دعا بخوانند تا حاجت خود را بگیرند.از همه نوع تیپ آدمی هم در این مکان حضور دارند و این حقانیت شهدا را ثابت می کند.امیدوارم خداوند متعال این خدمتگذاری ها را از ما بپذیرد و در آن دنیا نزد شهدا و امام شهدا روسفید باشیم.

از شما متشکریم که وقت دادید. انشاالله موفق و مؤید باشید.

مصاحبه : سید کاوه خاتمی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

قالب وردپرس